فرهنگی و ادبی

اعرابی و فیلسوف

ارسالی از : خانم طیبه بازدیده

روزی روزگاری در راهی، مردی عرب با شترش در حال گذر بود.

دو کیسه پشمی بر روی شترش بار زده و خودش روی کیسه ها نشسته بود.

آدمی نکته سنج و ظریف نظرش به او جلب شد و صدایش زد.‌کیستی و اهل کجایی؟

این دوتا کیسه چیست که بار شتر کردی؟

مرد عرب گفت:« یک کیسه بار گندم است و کیسه دیگر ریگ و شن است».

مرد متعجب گفت: «چرا توی آن کیسه ریگ‌ ریختی؟»

عرب گفت: «برای آنکه کیسه گندم تنها نماند».

فیلسوف قصه ی ما گفت: «خب همان کیسه گندم را نصف کن تا بار هر دو تا کیسه یک اندازه شود و تعادل برقرار شود. بار شترت سبک‌تر می شود».

مرد عرب گفت :

«پاینده باشی مرد دانا. تو که این قدر اهل خرد و دانشی چرا پیاده ای؟ چرا رنجوری؟ »

دلش برای فیلسوف سوخت و او را بر شترش سوار کرد. شروع به حرف زدن کرد. ای حکیم، بگو با این عقل و شعورت ، وزیری یا پادشاهی؟

فیلسوف گفت: «من مردی عادی ام».  چند شتر و گاو داری؟ چقدر پول و ثروت داری؟

فیلسوف گفت: «هیچی! ثروتی ندارم فقط همین علم و دانش است».‌

مرد عرب گفت: «دور شو از من! نمیخواهم نحسی و شومی تو دامنگیرم شود.

حماقت و نادانی من بسیار خوب است چون مال و منال دارم و جانم پاک است و پرهیزگارم.

اگر تو هم می خواهی سختی ات کم شود تلاش کن

علم و دانشی که از وهم و خیال بیرون بیاید، حکمت و علم بدون فیض و نور الهی است.

‌پس تلاش کن هم عاقل باشی هم صاحب مال.‌

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .

دکمه بازگشت به بالا