گردشگری و محیط زیست

خاطرات دانشجوی محیط زیست و گردشگری

نویسنده : خاتون شریف زاده

روزگار ما….

در سال های قبل نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، در روزهایی که متولدین دهه هشتاد تاتی تاتی می کردند.

و دهه هفتادی ها هنوز الفبا یاد می گرفتند در پشت سدهای  غیرقابل نفوذ کنکور با کتاب های رنگی انگشت نشان به سمت ورودی دروازه های طلایی دانشگاه در فکر پزشک شدن بودم.

پدرم همیشه آرزو داشته که یک پزشک شود و بعد از پدر شدن آرزو داشت که حداقل یکی از فرزندانش پزشک شود.

من هم در پی برآورده کردن این آرزو بعد از دیپلم در کنکور اوایل دهه هشتاد شرکت کردم. با اعتماد به نفس کامل سر جلسه کنکور حتی یک سوال بدون پاسخ نگذاشتم.

سوالات برایم آسان بود و در ذهنم قله های پزشکی را فتح کرده بودم. بعد از تمام شدن کنکور هر کسی از من سوال می کرد با کنکور چه کردی سرم را بالا می گرفتم و محکم می گفتم «عالی بود» .

روزی که نتایج را اعلام کردند با خوشحالی رفتم کارنامه خود را گرفتم، کارنامه را که باز کردم رتبه خودم را سه رقمی دیدم. دوان دوان خود را به خانه رساندم و داد زدم:« بیاین ببینید چه کردم»!

پدرم وقتی داد و فریادهای من را شنید گفت: «حالا با این رتبه پزشکی که نمیاری داروسازی یا دامپزشکی باشه هم خوبه ، اینا هم نشد مامایی و تهش پرستاری هم خوبه چون می تونی بری ادامه تحصیل بدی بازم به پزشکی می خوری…»!

روز انتخاب رشته، در حالی که رشته ها را ردیف کرده بودم ، برای دیدن ضرایب درسی نگاهی به کارنامه انداختم که در یک لحظه چشمم به رتبه ام افتاد ده بار برگه را نگاه کردم یک صفر به رتبه اضافه شده بود و چه وحشتناک بود!

انتخاب رشته را دور از چشم همه انجام دادم و از ترس قبول نشدن هرچه وجود داشت و می توانستم انتخاب کنم در برگه انتخاب رشته وارد کردم ،

روز اعلام نتایج یک دختر سر به زیر شده بودم،

دست از پا درازتر برای گرفتن نتیجه خودم به کافی نت رفتم با منظره وحشتناکی رو به رو شدم،

دست و پاهایم درازتر شده بود و زبانم کلا در حلقم فرو رفته و پلمپ شده بود .

راه نیم ساعته خانه را 2 ساعت طول دادم، خوشبختانه در آن زمان چیزی به نام تلفن همراه در دست امثال من نبود

.به خانه که رسیدم در را یواش باز کردم تا کسی آمدنم را نفهمد در همین حال بود که پدرم پشت در توی حیاط بود در حالیکه سرتاپای من را نگاه می کرد گفت: «داروسازی؟»،

گفتم : «نه»،

گفت: «مامایی؟»،

گفتم:«نه»،

گفت : «پس پرستاریه، خوبه اشکال نداره بعدا ادامه میدی» ،

گفتم : «نه» ،

با عصبانیت گفت: «پس چی؟» ،

گفتم :«محیط زیست….»

با صدای بلند گفت: «حالا چاره ای نیست برو دیگه اشکال نداره روزانه است مهم نیست» ،

گفتم: «شبانه..»،

برادرم از در هال وارد حیاط شد و در حالیکه بلند بلند می خندید گفت:«اوه اوه، محیط زیست خوبه بعد شمال رفتن ما و اشغال ریختن بالاخره یکی باید جمع کنه یکیش خواهر من..»

پدرم نگاهی از سر عصبانیت به برادرم انداخت و گفت:«تو یکی ساکت، برای یک لیسانس گرفتن اندازه دکترا توی دانشگاه موندی، به اندازه دکترا از من پول گرفتی که زبونت دراز باشه و الانم شپش توی جیبت پرورش بدی!!!! برو از جلوی چشمام گم شو نبینمت..»

پدر شهریه داد و من هم محیط زیست خواندم ادامه تحصیل دادم اما هیچ وقت دیگر از من نپرسید چه رتبه ای آورده ای، می خواهی ادامه تحصیل بدهی یا ادامه تحصیل ندهی .

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .

دکمه بازگشت به بالا