فرهنگی و ادبی

خدای من | ارسالی از نوجوان 15 ساله

ارسال توسط : زهرا شیرخانی- 15 ساله از اسفراین

دوست دارم بنویسم، نمی دانم چرا ؟

دلم گرفته، دوست دارم گریه کنم.

اما انگار اشک های چشمانم خشک شده

پس می نویسم که شاید همین دفتر و صفحه ی سفیدش به داد دل خسته ام برسد.

دلی که روزی می ترسید اما الان دیگر شجاع شده است، می خواهد گریه کند اما خنده، مانعش می شود.

دلی که شکسته و تکه هایش با چسب کنار هم ایستاده، دلی که می خواهد حرف بزند اما زبان ندارد، دلی که…

گاه آتش وجودم بر می انگیزد از این بی عدالتی دنیا

گاه نیز دریای متلاطم وجودم آرام می گیرد با حس خوب خدا.

می خواهم بنویسم اما صداها، ذهن غرق شده در نوشته های دفترم را بیرون می کشند.

بغض گلویم ناتوانی در صحبت را به من هدیه داده، زیرا چیزهایی که حال می دانم تفکراتم را بر هم می زند

تفکراتی که شاید اگر بر هم نمی خوردند، قلبم چنین آشفته ودردناک نبود.

تفکراتی که می گوید زهرا به غیر از خودت به کسی اعتماد نکن.

اما همان قلب آشفته  می گوید نمی توانم، آری من نمی توانم زندگیم  را برپایه ی بی اعتمادی به همه بنا کنم، آری من سرشار از عشق و مهربانی به افراد زندگی ام هستم، به خدا که نمی توانم متنفر و نفرت انگیز باشم.

آری روح خدا، خدایی که جز مهربانی نمی توان توصیفش کرد، در سرشت من دمیده شده، پس چطور می توانم چنین دلسرد از دنیا به جویبار زندگی بپردازم.

اما باز با خود می گویم همین خداست، که جویبار زندگی مرد کثیف و بی چشم ورویی را سرشار از نعمت کرده و به مادر فقیر سه فرزند یتیم اندک نگاهی نمی کند.

اما حقیقت چیز دیگری است، خداوند مهربان است و او هرگز بی عدالت نیست.

خدای من زیباتر از آن است که زشتی وجود بنده اش را به چشم گیرد.

خدای من بزرگتر از آن است که دل رنجیده ام رانادیده گیرد.

پس حال که دلم گرفته، حال که باران چشمانم دیگر سرازیر شده اند،

سرشت دنیا و همه ی زشتی هایش را به همان خدای خالقش می سپارم و وجود خود را نیز به خود او، بله خود او خدایم را میگویم.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن