اجتماعی

روایت روزهای اسارت | پای خاطرات آقای محمد حسین زراعتی

ارسال توسط : خانم محدثه لعل عوض پور

محمد حسین زراعتی، متولد۲۰مهر۱۳۴۷، دارای ایثارگری آزادگی و در صد جانبازی ۳۰% است.

که هنوز کارتی هم برایشان صادر نشده است.

دارای۳فرزند، ۲دختر و یک پسر که همگی دانشجو هستند.

ایشان از جنگ و اسارت چنین می گویند: «تاریخ اعزامم به خدمت در تاریخ ۱۸ تیر ماه ۱۳۶۶ بود اما من به صورت داوطلبانه ۶ماه زودتر از موعد به خدمت سربازی رفتم، دوره آموزشی را در زابل سپری کردم، برای ادامه خدمت با ۵۰نفراز سربازان آن منطقه به اهواز اعزام شدیم. محل خدمت ما قرارگاه ژاندارمری در نزدیکی منطقه فکه بود .

فرمانده ما  «حسین بشیری، معروف به حسین توپی» از فرماندهان قدر ژاندارمری بود و آن هم به این خاطر بود که ایشان با گراهای دقیقی که به بچه های توپخانه می داد باعث شکست های متعدد نیروهای عراقی تا به آن روز شده بود به طوری که رژیم بعث برای گرفتن او، چه زنده و چه مرده، جایزه تعیین کرده بود.

روز عملیات، ایشان مرخصی بودند و من هم برگه مرخصی در دست داشتم ومنتظر ماشین بودم تا به اهواز بروم، اما ماشین به علت خرابی نیامد و من ماندگار شدم. فرمانده هم به محض اطلاع از وضعیت قرارگاه، منطقه فکه و انجام عملیات خود را به قرارگاه رسانده بود .

آن روز عراقی ها منطقه را با خمپاره می زدند.

منطقه به محاصره دشمن درآمده بود، با حضور  آقای بشیری بچه ها جان دوباره گرفتند و مقاومت بیشتری کردند. ۲۴ساعت کامل در محاصره بودیم.

در هنگام شب، فرمانده بچه ها را جمع کرد و برایمان وضعیت را توضیح داد، اعلام کرد هر کسی می خواهد برود و هر کس می خواهد با ما بماند از این لحظه تصمیم با خود اوست و اجباری در کار نیست.

دشمن با خمپاره هایی که می زد امان ما را بریده بود، مهمات تمام شده بود، مقاومت معنایی نداشت.

و همه ی کسانی که مانده بودیم در تاریخ ۲۰مهر ماه ۶۷ به اسارت درآمدیم.

در این مدت که در محاصره بودیم مدام تصویر اسارت جلوی چشمانم بود.

از آنجایی که اردوگاه اسرای عراقی و نحوه برخورد با اسرا را در بجنورد دیده بودم، برای خودم تصویری از اردوگاهی که قرار بود ما را به آنجا انتقال بدهند در ذهنم مرور می کردم و با خودم می گفتم اگر مثل بجنورد باشد که خیلی هم سخت نیست، اما تصور من کجا و جایی که ما از آنجا سر در آوردیم کجا!

به هر حال، سرهنگ را جداگانه سوار ماشین، و بقیه سربازان را همراه با کتک فراوان با کابل و چشم بسته سوار بر نفربر کردند.

گرمای کف نفربر، در آن بازه زمانی طاقت فرسا بود، گویا به کف نفربر چسبیده بودیم.

ما را به اولین شهر مرزی یعنی الاماره بردند و داخل سوله هایی که نه آب بود، نه امکانات اولیه و نه وضعیت بهداشتی مناسب داشت، جا دادند.

اسرا همه تشنه بودند و بعضی از شدت تشنگی نمی توانستند حرف بزنند.

از بالای سوله با آفتابه برای اسرا آب می ریختند و ما با دهان باز مثل گنجشک در پی آب بودیم و هم‌زمان با کابل هایی که در دست داشتند از ما پذیرایی هم می کردند!

من از شدت ضعف و تشنگی از هوش رفتم و زمانی که به هوش آمدم از تشنگی زبانم به کامم چسبیده بود، انگشتری در دست داشتم که به صورت پنهانی آن را به سربازی که آنجا بود دادم و از او برای خودم وچند نفر دیگر طلب آب کردم و او هم چند قوطی آب برایمان آورد.

فردای آن روز همه را سوار اتوبوس کردند و به سمت بغداد راهی شدیم.

ابتدا ما را در شهر چرخاندند، لحظه ی ورود به بغداد برای ما لحظه ورود کاروان امام حسین و سرهای بریده تداعی شد به خاطر اینکه هر کس هر طور که می توانست از ما پذیرایی می کرد.

یکی ناسزا می گفت، یکی با سنگ و کلوخ می زد، یکی کفش پرت می کرد و کسانی هم بودند که به صورت پنهانی آب و آذوقه می دادند.

و برای ما دعا می کردند.

بعد از چرخاندن، برای استقرار در اردوگاه دوباره سوار اتوبوس شدیم .

در میانه راه برای آب و رفع حاجت توقف کردند، یک طرف رودخانه و طرف دیگر باغ بود همان جا فکر فرار در ذهنم خطور کرد.

با یکی از اسرا قرار گذاشتیم تا به بهانه رفع حاجت به پشت درخت ها برویم و همان جا پنهان شویم و هر وقت اتوبوس ها دور شدند فرار کنیم.

حدود یک ساعت مخفی شدیم و وقتی خیالمان از بابت رفتن اتوبوس راحت شد آماده فرار شدیم که ناگهان اتوبوس دیگری که آن هم حامل اسرا بود از راه رسید، نه راه پیش داشتیم و نه راه پس،

به ناچار خود را تسلیم و به سمت اتوبوس جدید دویدیم و گفتیم به آنها می گوییم که از اتوبوس جا مانده ایم،

وقتی به اتوبوس رسیدیم تا جایی که می خورد کتک خوردیم و هر چه می گفتیم که جا مانده ایم  و الا خود را تسلیم نمی کردیم گوش نمی دادند.

تا اینکه یک مترجم حرفهای ما را ترجمه کرد و از زدن ما دست برداشتند.

همین که می خواستیم سوار اتوبوس شویم اتوبوس خودمان هم از راه رسید و آنها هم یک فصل کتک خوب به ما زدند تا مترجم علت را برای آنها گفت و آنها از زدن ما دست برداشتند.

نقشه فرار ما نقش بر آب شده بود و کلی کتک هم خورده بودیم و دیگر نایی نداشتیم.

در یک بیابان به اردوگاه رسیدیم ( انگار قبلا انبار مهمات یا یک چنین چیزی بود)، سربازان عراقی انتظار ما را می کشیدند.

دو طرف ایستاده بودند با چوب و کابل، ما باید از وسط آنها رد می شدیم و اگر کسی تعادلش به هم می خورد و می افتاد تا زمانی که بلند نمی شد همین طور می زدند.

یکی از اسرا که زخمی بود روی صندلی نشسته بود، زیر بغلش را گرفتم تا کمکش کنم، می خواستیم از داخل تونل مرگ رد شویم که گفتند مجروحین از کتک معاف هستند و این جا گویی من نیز از کتک عراقی ها در امان مانده بودم»

خاطره اش به اینجا می رسد پایان می یابد، چند لحظه ای سکوت می کند و ادامه می دهد:

« شهدا رفته اند و جایگاهشان سبز است و همه می دانیم کار بسیار بزرگی انجام داده اند، خودشان نیستند و خانواده هایشان زیر نظر بنیاد هستند. اما آزادگان و جانبازان عزیز کشورمان، در هر درصدی که هستند از شرایط مناسبی برخوردار نیستند. هر کسی که آزاده ای را می بیند از لحاظ ظاهر تصورش این است که مشکلی ندارد، اما آن چیزی که واقعیت دارد این است که آزادگان از لحاظ روحی، گوارشی و اعصاب که هیچ کدام هم دیده نمی شوند دچار مشکلاتی هستند که خانواده آنها اذیت می شوند و خود آزاده هم همین طور. خاطرات جنگ و اسارت همیشه با ما هست و لحظه ای رهایمان نمی کند. من انتظاری از مسئولین ندارم، حقوقی بابت آزادگی و جانبازی خودم دریافت نمی کنم، اما از مسئولین مربوطه انتظار می رود به وضعیت آزادگان و جانبازان کشور رسیدگی شود خیلی از آنها وضعیت مناسبی ندارند و روزهای بدی را سپری می کنند »

 

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .

دکمه بازگشت به بالا