فرهنگی و ادبی

طنز شیرینی تاریخ | طنز

محمود صباغ

دوران اول دبیرستان هیچ درسی برام سخت تر از تاریخ و جغرافی نبود.

البته لازم به توضیحه که درس عربی از این مقوله جداست.

چون اون دیگه درس نبود یه چیزی بود که فقط باعث می شد یک ساعت تمام چشم از ساعت بر ندارم.

و تعداد خمیازه هام به شماره ثانیه های اون ساعت باشه .

من از تمام عربی اون زمان یه جمله بلد بودم اونم این بود «انا الدیک من الهندی».

البته طبعا چون حرف «گ» در زبان عربی نیست من دیک رو با دیگ اشتباه گرفتم.

چرا که در ترجمه تصورم بر این بود که من یک دیگ هستم.

که منو از هندوستان آوردن. دوستان مسلط به زبان عربی طبعا تفاوت اصل ترجمه با این رو خوب می فهمن.

بله داشتم می گفتم ساعت تاریخ و جغرافی سخت ترین ساعت درسی من بود.

از شروع کلاس با انگشتان دستم صلوات می فرستادم تا نکنه منو برای درس جواب دادن صدا کنن .

از اول کلاس تا آخرش، بخش مهمی از سقاخونه محل رو هم با تعداد زیادی شمع آذین می بستم که نذرم ادا شه.

اما خدا این جور وقتا یا آدمو یادش می ره یا سرش به مشکلات بزرگتری از درس پس دادن ما گرمه.

اون روز مشغول حساب کتاب جیبم و تعداد شمع ها بودم و همین طور تند تند هم داشتم درس رو از بر می کردم که معلم مون صدا زد:

– فلانی بیا..

هیچ وقت از اسمم این قدر بدم‌ نیومده بود  تا اون روز،

مثلا کاش اسمم با ژ شروع می شد طبعا براش سخت بود بگه ژیلایی

خلاصه قلبم اومد تو دهنم

با پاهایی سست، تپش قلبی بالا و دستای لرزون رفتم پای تخته .

– درسی که قرار بود حفظ کنید رو بگو

– شیخ صفی الدین جد بزرگ صفویان از صوفیان پاک نهاد و مردان نیک روزگار خویش بود .

وی در خانقاه حود در اردبیل می نشست و مردم را به راه راست هدایت می کرد .

آفرین، ببینید درس رو باید این جوری یاد بگیرید عین خط کتاب

بچه ها با دهن باز ناظر درس پس دادن من بودند. اما من تو اون فاصله فقط تونسته بودم همین خط رو یاد بگیرم

برای همین ادامه اش تبدیل می شد به یه چیز هشل و هفی که نه سر داشت نه ته .

منم استاد قصه پردازی . انگار این تعریف معلم مون جری ترم کرد.

حالا نه دستم می لرزید، نه پام سست شده بود، محکم و استوار .

-خب ادامه بده

– شیخ صفی الدین چند پسر داشت، اولی شاه اسماعیل دوم، دومی شاه عباس کبیر و سومی شاه اسماعیل اول.

معلم مون با دهن باز نگاهم می کرد بعد به خودش اومد، تازه فهمید دارم چرند می بافم‌ منتها به روی خودش نیاورد، پرسید اینا پسرای شیخ صفی بودند؟

– بله آقا

– پسر بزرگش چرا اسماعیل دوم بود؟ چرا شاه اسماعیل اول نبود؟

– راستش قرار بود باشه، منتها خانمش سر زا بچه اش از دستش رفت و وفات شد.

برای همین دومین پسرش که زنده موند که می شد اولین پسرش شد دوم.

– خودت فهمیدی چی گفتی؟

– بله آقا راستش یکم سخته، ببینید قرار بود پسر اول اسمش اول باشه اما مرد.

دومی رو گفتن بدشگون نباشه، گذاشتن شاه عباس کبیر، بعد سومی که چون خیلی به اسماعیل ارادت داشتن رو گذاشتن اول، متوجه شدید؟!

– بله بله کاملا، اینا رو تو کتاب نوشته؟

– نه آقا، ما چون علاقه زیادی به تاریخ داریم و پدر جون مون اهل کتابن رفتیم و در باره ش کتاب خوندیم!

– آفرین آفرین، خب ادامه بده، راستی اون شاه عباس کبیر چی شد؟

– راستش اصلا عاقبت خوشی نداشته!

-چطور؟

– والا جرجی زیدان نوشته ( این جرجی زیدان رو یه جایی تو کتابای پدرم دیده بودم‌)

شاه عباس خیلی عیاش بوده، بعد معتاد میشه تو جوب‌ خیابون به طرز فجیحی توسط یه آسیابان کشته میشه.

معلمم که داشت از خنده منفجر می شد خودش رو‌ کنترل کرد و گفت آسیابان؟ تو جوب خیابون؟

– بله آقا اتفاقا می گن، حافظ غزنوی هم شعر بلندی در موردش سروده.

– حافظ غزنوی؟

– بله این اون حافظ نیست یکی دیگه س، اینم چون حافظ بوده به اسم حافظ مشهوره.

– خب ادامه بده، خیلی جالب شد .

منم که دیگه توهم برم داشته بود، ادامه دادم، شاه اسماعیل اول به اون دومی خیلی حسادت داشت برا همین یه گروهانی درست کرد به اسم قزلباش  و با رهبری ابومسلم شیرازی زد اون دومی رو‌ کشت ….

فقط شانس آوردم که زنگ رو زدن . معلم‌مون گفت خب ادامه بده

– آقا زنگ رو زدن

– عجب من اصلن نفهمیدم زمان چطور گذشت!

– شیرینی تاریخ به همین چیزاشه آقا، ما هم وقتی می خونیم زمان از دستمون می ره .

– یادت باشه بعد اینا رو برام تعریف کنی، برو بشین.

من یه نمره ۲ برات می ذارم برا اون دو خط اول،

اما به معلم فارسی تون می گم هم انشا، هم فارسی رو برا ثلث دوم بهت ۲۰ بده، خیلی خوبه آدم این قدر قصه پرداز باشه!

من هنوز هم نفهمیدم‌ چطور نمره اون درس رو کامل نیاوردم‌! بعضی وقتا معلم‌ ها واقعا آدمای بی انصافی میشن!!

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن