فرهنگی و ادبی

طنز | مهمان ناخوانده

ارسال توسط : آقای محمود صباغ

-فکر می کنی کی برن ؟

‎_چه می دونم!

‎_یعنی بیرون رفتن مالید محسن ؟

_آره گمونم، من یه کاری از دوستم بلد شدم که اگه بکنیم، سه سوته گورشون رو گم می کنن

– چه کاری ؟

_نمک بریزیم توکفش شون .

_: دیوونه شدی ؟ چه فایده ای داره آخه ؟

_دوستم می گفت ردخور نداره اون برا بابا بزرگش ریخته بوده، فرداش مرده بود!

_ یعنی سَمی هستش ؟

_نه اون پیر بوده، خودش مرده، اما نمکه هم بی اثر نبوده .

‎سیزده به در بود، بعد از کلی نق نق، گله و شکایت که بقیه همه می رن سیزده به در، اما ما توی خونه ایم همش و بعد کلی ور ور که باباهای دوستامون از سه روز قبل رفتن سیزده به در، بابام راضی شده بود روز سیزده ما رو ببره آب علی . منتها سر صبح تا اومدیم حاضر بشیم بریم، سر و کله دو سه تا مهمون ناخونده خونه مون پیدا شد. زنگ در رو که زدن به جای سلام کردن، بهشون گفتم: «اه شما چرا اومدید؟!». این جمله گستاخانه منجر به یه پس گردنی شد که برادر بزرگم با مهربونی هرچه تمام تر نثار پخ کله بنده کرد .

‎_اینا چیه ؟

‎_نمک

‎_نمک سنگ آوردی؟

‎_چکار کنم، نمک دیگه ای پیدا نکردم .

‎_احمق، خوب می فهمن که .

‎_ نه خردشون می کنیم .

‎_برو از تو آشپزخونه قند شکن رو بیار

‎_نمی شه مامان اونجاست گیر می ده بهم .

‎شروع کردم با ته پاشنه کفش عیدم، کوبیدن رو نمک سنگ و خردشون کردم.

خاک بر سرا اونقده بد کفش ها رو درست می کنن که با ضربه سوم یا چهارم پاشنه، کفشم کنده شد، فوری نمک های نیمه خرد و خردشده رو برداشتم و توی جیبم قایم کردم تا مامانم نفهمه.

بعد حاصل کارم رو تو یکی دوتا از کفشای مهمونا ریختم. اما در همین کش و قوس ها، مهمونا بلند شدند و تصمیم گرفتند که زحمتو کم کنن .

مامانم با پرروئی تموم بهشون می گفت، ظهر تشریف داشته باشن .

اما خوشبختانه خانواده های بدبخت سیزده به در نرفته دیگه ای وجود داشتند که اینا هنوز دیدنشون نرفته بودند، به برادرم نگاه پیروزمندانه ای انداختم که یعنی«دیدی گفتم».

اما هنوز خانومه پاش رو کامل توی کفش نکرده بود جیغش دراومد، یه تیکه نمک که سرش تیز بود کف پاشو زخمی کرد.

به سرعت کفششو از پاش درآورد مامانم براش گاز استریل آورد و با باند بست. منتها دیگه پاش تو کفش نمی رفت .

در تمام مدت مامانم داشت چپ چپ به من نیگا می کرد. خلاصه با اِهن و تلپ مهمونا زحمت رو کم کردند و یه پس گردنی دیگه هم دوباره از طرف مامانم نصیب من شد.

اونم بی دلیل!

وقتی می خواستیم بریم بیرون، مامانم به بابام می گفت:

«آقا  این پسر یه کم شل نمی زنه ؟»

بابام نگاهی به من انداخت، من سعی می کردم درست راه برم که پاشنه کنده شده کفشم تو چشم نیاد.

برادرم به جای بابام جواب داد «این از اول شل بود» برگشتم و بهش گفتم «عمه ت شل بود» .

این دفعه پس گردنی از طرف بابام نثارم شد. گاهی اونقده خواهر دوست می شه که نگو و نپرس ….

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن