فرهنگی و ادبی

معرفی کتاب | رمان زوربای یونانی

ارسال توسط : آقای مسعود لطفی

اثر بسیار زیبای نویسنده یونانی نیکوس کازانتزاکیس است که محمد قاضی آن را به فارسی برگردانده و نشر فارسی در سال ۱۳۴۷ آن را به چاپ رسانیده است.

بارها شده است که با خود در مورد معنای زندگی پرسیده ایم، بارها شده است که از نوع نگاه خود به دنیا خسته شده و دنبال کشف جهان های موازی بوده ایم که در اطرافیان خود آن را جستجو کرده ایم‌.

به دنبال رهایی از تمام قید و بند های زندگی بوده و خواسته ایم که آدمی آزاد باشیم و آزادی را به معنای واقعی درک کنیم .

این رمان با تعریف و توصیف زندگی  فردی به اسم زوربا که اهل یونان است، برشی از یک زندگی رها و بی دغدغه را به مخاطب ارائه می دهد .

اگر می‌خواهید معنای بی‌پروایی در زندگی را مجسم ‌کنید، کتاب زوربای یونانی بهترین تصویر را جلوی چشم‌تان می‌گذارد.

ماجرا از زبان مردی جوان (۳۵ ساله) روایت می‌شود که خود را درگیر مباحث فلسفی کرده و به ‌دنبال معنای زندگی است.

او پس از جدایی از رفیق قدیمی‌اش تصمیم می‌گیرد که برای مدتی از شهر محل سکونتش فاصله بگیرد.

او به شهری به‌ نام کرت می‌رود و با مردی ۶۰ ساله به ‌نام زوربا آشنا می‌شود. راوی به‌دنبال استخراج زغال‌سنگ از یک معدن است و زوربا را به ‌عنوان مباشرش انتخاب می‌کند.

بخش زیادی از داستان درباره‌ی خاطرات زوربا و تجربیات او در طول زندگی‌اش است.

اما چیزی که زوربا را در مقایسه با بقیه متفاوت می‌کند، دیدگاهش نسبت به زندگی و اتفاقات است.

زوربا به ‌شیوه‌ی عجیبی جسور و بی‌پرواست و هر لحظه از عمرش را چنان سپری کرده که گویی هر آن، احتمال می‌دهد که دیگر دنیا را نمی‌بیند و این نگرش، او را به لذت بردن از زمان حال مشتاق کرده است.

البته وقتی هم غم به دلش راه پیدا می‌کند، سنتور به‌ دست می‌گیرد، سنتوری که از  ۲۰ سالگی همیشه در کنارش بوده است.

زوربا برعکس راوی، اصلا میانه‌ای با کتاب و درگیر کردن خودش با معنای حقیقی زندگی و مطالعه فلسفه ندارد.

زندگی از دید او همان چیزهایی است که در طول عمرش تجربه کرده، دیده و شنیده، اما شور و اشتیاق او برای زندگی به‌ قدری است که راوی را به ‌شدت تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

هر روز، همه‌چیز را انگار بار اول می‌بیند و برای همین، همه‌چیز او را ذوق‌زده می‌کند. همچنین به ‌نظر او آدم هر چه را هوس می‌کند باید به حد اشباع بخورد، بنوشد یا تجربه کند و اشتباه بزرگی است که آدم خودش را از چیزی محروم کند.

بریده‌ای از کتاب :

ارباب، ما پریروز چه داشتیم می‌گفتیم؟ تو می‌گفتی که می‌خواهی مردم را روشن کنی و چشم و گوششان را باز کنی. بسیار خوب، بفرما چشم و گوش عمو آناگنوستی را باز کن! تو به چشم خودت دیدی که زنش در حضور او چگونه رفتار می‌کرد و چگونه مثل سگی که برای صاحبش روی دم می‌نشیند، گوش به فرمان‌های او بود؟ حالا تو برو به آن‌ها بگو که این ظالمانه است که آدم مشغول خوردن یک تکه از گوشت خوکی باشد که خود آن خوک زنده زنده جلو چشمش غر بزند، یا این که زن از نظر حقوق با مرد برابر است و یا این دیوانگی محض است که آدمی  که خودش دارد از گرسنگی می‌میرد شکر خدایی را بکند که همه چیز دارد! این عمو آناگنوستی بدبخت از این تعلیمات بی‌معنی تو چه سودی خواهد برد؟ تو به جز این که برای او دردسر درست کنی کاری نخواهی کرد. مگر چه چیز عاید ننه آناگنوستی خواهد شد؟ تازه اول دعواهای خانوادگی خواهد بود. مرغ می‌خواهد خروس بشود و آن وقت در خانواده همه به جان هم خواهند افتاد. ارباب، بالاغیرتا مردم را راحت بگذار و چشم و گوششان را باز مکن. تو اگر چشم و گوش اینان را باز کنی آن‌ها به جز بدبختی خود چه خواهند دید؟ بنابراین آن‌ها را با رؤیاهای خودشان آسوده بگذار!

مجله‌ی تایم در بررسی سال ۱۹۵۳ خود از این رمان، آن را «داستانی بدون طرح اما با معنی» توصیف کرد. از این کتاب، تاکنون یک اقتباس سینمایی موفق در سال ۱۹۶۴ با نام «زوربای یونانی» و یک نمایش موزیکال با نام زوربا در سال ۱۹۴۸ ساخته شده ‌است.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .

دکمه بازگشت به بالا